۵

سعادت نامه | غلامحسین ساعدی

dibache.com – خانه روبروی رود خانه بود. پل چوبی ساده و کوچکی دو طرف رود را به هم وصل می‌کرد. آن طرف رودخانه جنگل تاریک و ناشناسی بود و از ایوان خانه مانند دریای پهناور و سبز رنگی در تلاطم دائمی‌دیده می‌شد. هر روز، دمدمه‌های غروب، پیر مرد می‌آمد و در صندلی راحتی روی ایوان می‌نشست و پیپ بزرگش را روشن می‌کرد و چشم به جنگل می‌دوخت. زن جوانش، پشت به او، توی اتاق، جلو چرخ خیاطی می‌نشست و با خود مشغول می‌شد، گاهی دوخت‌ودوز می‌کرد و گاهی در خود فرو می‌رفت. زن، عصرها، از تماشای جنگل می‌ترسید و از پنجره کوچک عقبی، دشت را تماشا می‌کرد و پیر مرد فکر می‌کرد که زنش مشغول خیاطی و کارهای خانه است، به این جهت راحتش می‌گذاشت و گاه گاهی با صدای بلند زنش را صدا می‌کرد:"چیز جان، این صدا رو می‌شنوی؟ صدای این پرنده رو می‌گم،چه جوریه خدایا، خیلی عجیبه مگه نه؟" و هر وقت که زن از حرف های تکراری پیرمرد خسته می‌شد، روی گرامافون صفحه ای می‌گذاشت و اتاق را از موسیقی پر می‌کرد. اما صبح ها که پیر مرد برای سرکشی املاک و مستغلاتش می‌رفت، زن جوان می‌آمد و روی ایوان می‌ایستاد و ساعت ها محو تماشای جنگل می‌شد و به صداهای غریب و نا آشنا گوش می‌داد.صبح ها، روشنایی مبهم و خفه ای از قلب جنگل بلند می‌شد و آفتاب دیگری از میان شاخ و برگ ها، بفهمی‌نفهمی‌خودی نشان می‌داد و خنده ناشناس و امید بخشی مژده طلوع دوباره را به گوش ساکنان جنگل می‌رساند. زن در غیاب شوهر از تماشای جنگل نمی‌هراسید. به این ترتیب بود که زندگی زن و شوهر،جدا از هم، در آرامش کامل می‌گذشت. پیر مرد خوش زبان و خنده رو و کم حرف و زنده دل بود. همیشه قبل از طلوع آفتاب از خواب برمی‌خاست، خوشبخت و راضی توی خانه این طرف و آن طرف می‌دوید، سماور را آتش می‌کرد ، میز صبحانه را می‌چید، شیر را جوش می‌آورد، پرده های هر دو پنجره روبرو را کنار می‌زد، منتظر می‌نشست و وقتی آفتاب نوک درختان جنگل را رنگ طلایی می‌زد، به طرف تختخواب می‌رفت و خم می‌شد و زن جوانش را صدا می‌کرد:" خانوم کوچولو، کوچولوی من، کوچولو جان من، پاشو دیگه، پرنده ها بیدار شده ن، آفتاب بیدار شده، تو نمی‌خوای بیدار بشی؟" ادامه...
تصویری از 13
ارسال شده توسط 13 حدود ۶ سال پیش در بخش
برچسبها :
راي هاي داد شده : 13 سمک ستاره ariya7 sunrise

دیدگاه ها