۲۷

قصه ی مفلس و ملا / دودوزه

greeniranfrorever.blogspot.com – مفلسی تکه نان خشکی دید ز زمین بر گرفت و زود دوید به کناری نشست در جایی که از آن می گذشت ملایی مفلس خوش نهاد و با تقوا خاست بر پا چو دید ملا را گفت به به تو سید مایی کز سرای بهشت میایی ریش و پشمت سیاهرنگ و قشنگ نیست بالاتر از سیاهی رنگ گر بگویی تو حکم این نان را خوش بیاید خدای رحمان را گفت باشد حرام بهر شما هرچه را کرده یی به ره پیدا مرد مفلس ز ترس بر خود رید تا که آن حکم را ز او بشنید نان او را بخورد و دادش پند مرد مفلس گرسنه و خرسند ادامه...
تصویری از poster
ارسال شده توسط poster ، داغ شده حدود ۹ سال قبل در بخش سرگرمی

دیدگاه ها