۲۵

مهمون مایی برو بسلامت!

shatot2.wordpress.com – سوار ماشین که شدم راننده مرد میانسالی بود با سر و وضع پایین تر از حد معمول که از کمبود مسافر نالید و گفت مو نِمدِنُم این تاکسیا چیجوری خرجشاره درمیارن ….؟ من چون مخاطبم رو عوام فرض کردم گفتم روزی دست خدایه حاج اقا…!! برگشت یک نگاه عاقل اندر سفیه به من انداخت و گفت غِلَط کِردی که روزی دست خدایه…!! کمی خودم رو جمع و جور کردم و با لبخند گفتم : نزنی حالا حاج اقا…!! راننده که دلش پر بود گفت: حرف که مِزنی زرتی مِگن روزی دست خدایه…!! تا خدا نِخه برگ از درخت نِمُفته….!! خواستِ خدایه…خواستِ خدا…!! پس ما چیکاره هستم تو دنیا…!! پس سیل میه…!! زلزله مِرده…!! ادما میمیرن…بی سرو سامون مِرَن…!! تصادف مِره…هواپیماها چپه مِره همه اینا خواست خدایه…؟ دختر بچه پنج ساله ره موکوشَن خواست خدایه…؟ یا بعضیا دهنشاره وامُکُنَن مِگن قِسمته…قِسمته…!! گه باید بریزی تو حلق اینا….!! روزی ما دست خودمایه…!! سیل و زلزله به خدا چیکار دِره…؟ بچه هاره موکوشن از بی امنیتیه…!! و بعد حرفهایی زد که حاکی از فکر بلند و اندیشه ای روشن داشت…! من هم کانال رو عوض کردم گفتم ما هر کدوممون یه خداییم حاج اقا…یک خدای کوچک…!! خدا در وجود و دورن خود ماست…! گفت: باریکلا… حالا شدی ادم حسابی…! فقط یک جا اشتباه کردی…! گفتم کجا…؟ گفت ما هر کدومِمان یک خدای بزرگِم…نِه یک خدای کوچیک…!! پیاده که شدم کرایه نگرفت و گفت مهمون مایی برو بسلامت…!! ادامه...
تصویری از 13
ارسال شده توسط 13 ، داغ شده حدود ۸ سال قبل در بخش جامعه

دیدگاه ها