۳۰

در ایران چه گذشت؟

nesvan.wordpress.com – وقتی به اتاق قاضی رفتم، سرباز به قاضی گفت که متهم تهدید کرده که بچه ام را بکشد، قاضی که یک آخوند با عمامه سیاه بود، نگاهی آکنده از خشونت به محمد کرد و گفت، آدمت می کنم. وقتی قاضی از محمد پرسید چرا نیمه شب به خانه من رفته، گفت: (آقای قاضی، این خودش به من نخ داد، وقتی برای تحویل مبل رفتم، بدون حجاب جلوی ما آمد) قاضی نگاه خشن به من کرد و پرسید:(راست می گوید؟) گفتم بله آقای قاضی! سری تکان داد بعد رو به سرباز کرد و گفت این را از اتاق ببر بیروم، بعد رویش را به منشیش کرد و گفت شما نیز همینطور. با آقای قاضی در اتاق تنها شدم، گفت : تو چه فکر کردی؟ حالا چون او بدون اجازه وارد خانه ات شده، آیا تو مرتکب گناه نشدی ؟ در واقع مقصر اصلی خود تو هستی که حجابت را رعایت نکردی و این مرد بیچاره را نیز به گناه انداخته ای. می دانی به خاطر بی حجابیت که الان هم خودت اعتراف کردی، باید شلاق بخوری؟ تو هم مانند این مردم جرم مرتکب شده ای و به خود این مرد هم سیگنال داده ای، یک لحظه وحشت مرا فرا گرفت، شنیده بودم که شلاق چه قدر وحشتناک است. زبانم بند آمده بود. قاضی خنده ای کرد و گفت: اما نترس، می شود به توافقی برای حل این مساله برسیم… ادامه...
تصویری از gomnamian
ارسال شده توسط gomnamian ، داغ شده حدود ۹ سال قبل در بخش ادب و هنر

دیدگاه ها