۱۱

چند نمونه از شوخ‌طبعی‌های پیامبر با اصحاب و یارانش‏

google.com – پیامبر به یک پیرزن گفت پیرزن‌ها وارد بهشت نشوند و بعد اضافه نمود هارهارهار، پیرزن که ناراحت شده بود رفت دم ِ در تا کمی کفر بگوید، بلال وی را دید، گفت چه شده؟ پیرزن گفت به تو چه ذرت. بلال گفت بی‌تربیت. رفت نزد پیامبر. به وی گفت این پیرزنه چش است؟ پیامبر گفت نه خیر گوش است، هارهارهار. بلال گفت نه جدی. پیامبر گفت به وی گفتم که به بهشت نمی‌رود، چون پیرزن است. بلال گفت ای بابا. پیامبر گفت سیاهان نیز به بهشت نروند، بلال گفت واقن؟ ذرت‌ها چی؟ پیامبر گفت ذرت ها می‌روند جهنم پاپ کُرن می‌گردند، هارهارهار. بلال بر آشفت آمد برود اذان بگوید اما بعد گفت کیون لقشون به من چه اصن. بعد عباس عموی پیغمبر و پسر کوکب خانوم آمد و گفت این عن‌آق(بلال)چرا اذان نگفت؟ پیامبر فرمودند که او کم جنبه است. و اصافه کردند که نزد خدا کم جنبه‌ها قدر تخم چپ هم ارزش ندارند. عباس گفت حالا چی شده بود؟ پیامبر فرمودند به وی گفتیم به بهشت نمی‌رود چون سیاه است. آنکل عباس فرمود نه بابا ، چقدر بد. پیامبر گفت بیل، تو هم به بهشت نمی‌روی چون پیرمردی، جایی برای پیرمردها نیست شاخته‌ی برادران کوئن. پیرمردها هم به هشت نمی‌روند، هارهارهار. عباس هم گفت پس من رفتم. پیامبر فرمود هرّی. و بعد افزود هارهارهار. همه غمگین شدند. همه‌ها. پیامبر دید سه شده. رفت گفت بیاید بیاید یه چی بگم بخندید. امدند گفتند ها ، چیه، بوگو بوگو. پیامبر گفت یه روز یکی واستاده بود زیر ِ نخل‌ها. از اهل ِ قریش بود. به وی گفتند ای قریشی چرا واستادی زیر ِ نخل‌ها؟ گفت واستادم که واستادم، به تخمم که واستادم. خنده‌ی بسیار شد. پیامبر هم لبخندی زد و گفت بابا شوخی کردم. شما دوتا جوان می‌شوید و می‌روید بهشت. و تو هم سفید می‌شوی توی آب ژاول بعد می‌روی بهشت. همه راضی شدند. همه‌ها.‏ ادامه...
تصویری از سپهر
ارسال شده توسط سپهر حدود ۸ سال پیش در بخش
برچسبها :

دیدگاه ها