۱۰

وعده و وفا – بخش دوم (کتاب ازل)

yekazadmard.wordpress.com – ...صبح با صدای زنگ تلفن خانه از خواب بیدار شدم، ساعت هشت بود. امید می خواست برای خوردن صبحانه به همراه خود و خانواده‌اش دعوتم کند، نپذیرفتم ولی قبول کردم در زمانی مناسب با قرار قبلی به دیدار خانواده‌اش بروم. یک ساعتی دراز کشیدم و به بررسی موقعیتی که درش قرار داشتم، پرداختم. امروز کیان هم باید گزارش کاملی از آنچه خواسته بودم را در اختیارم می گذاشت. روز بعد هم باید به تبریز می رفتم ولی قبل از سفرم باید از توانایی‌هایمان در تهران کاملا مطلع می شدم. ساعت سیزده در یکی از رستوران‌های شهر با کیان قرار داشتم. کمی زودتر رفتم. کیان آنجا بود،‌ سر میز نشسته و غرق در فکر بود. به آرامی سلام کردم و روبرویش نشستم. لبخندی زد و از سر جایش بلند شده و با من دست داد. مرد بسیار مطمئنی به نظر می رسید. از همان برخورد اول از او خوشم آمده بود، می دانستم می توانم روی او حساب کنم. صحبت را من شروع کردم: - کیان عزیز، می خواهم با هم ساده و روشن صحبت کنیم، آیا موافقی؟ سرش را به نشانه تأیید تکان داد و گفت: - اگر جز این باشد باور نمی کنم بتوانیم در کارهایمان موفق شویم. - کیان جان، در اولین قدم لازم است هرچه سریعتر مکان امنی برای همسر شما در نظر گرفته شود، حتی اگر امکانش هست از کشور خارجش کنید. آیا موافقی؟ با تعجب نگاهم کرد. ادامه دادم: - این شرط آغاز فعالیت ما باهم می باشد... ادامه...
تصویری از brabt
ارسال شده توسط brabt حدود ۸ سال پیش در بخش ادب و هنر

دیدگاه ها