۹

از خودمان شروع کنیم – روایت تلخ یک زن ایرانی

maropele.wordpress.com – از تو کیفم دوهزارتومانی درآوردم و به راننده دادم. هشت هزار تومان پول داشتم، چهار تا دوهزارتومانی. راننده گفت: خرد بده خانوم. گفتم: خرد ندارم، هفت‌تیر پیاده می‌شم. گفت: نگه می‌دارم برو خرد کن بیار. گفتم: من نمی‌کنم این کارو آقا. گفت: یعنی چی. گفتم: وظیفه‌ی من نیست. گفت: خانوم وظیفه‌ی شماست وقتی می‌خوای بیای سوار تاکسی شی اول نگاه کنی ببینی پول خرد داری یا نه. برنمی‌گشت نگاهم کند. گفتم: مجلس تصویب کرده؟‌ اگه قرار باشه از صبح سوار هر ماشینی می‌شم خرد بدم باید به جای کیف با خودم گونی وردارم. بدون اینکه سرش را برگرداند دوهزار تومانی را پس داد و گفت: به سلامت. نه خردتو خواستیم نه درشتتو. می‌خواست شرمنده‌ام کند؟ یا خودش را در نقش بازیکن ایرانی می‌دید که با بازیکن اسرائیلی وارد رقابت نمی‌شود و مسابقه را واگذار می‌کند؟‌ دوهزار تومانی را گرفتم و گذاشتم تو جیبم و پیاده شدم. در را بستم و یک‌طرف شالم ماند لای در و هر چه کشیدم نیامد. به تقلا افتادم در را باز کنم شال را نجات بدهم که ماشین حرکت کرد و بقیه‌ی شالم از سرم کشیده شد و باهاش رفت. شال قرمزی که از توی مترو خریده بودم دو هزار و پانصد تومان داشت همین‌طور دور می‌شد و بال‌بال می‌زد. فكر كنم راننده به اين مي انديشيد كه: قبل از اینکه عرق فرد خشک شود انتقامت را بگیر ! . دستم را عین اسرای بعثی گذاشتم روی سرم. زیر پل عابر پیاده‌ی هفت‌تیر بودم و مانده بودم چه کنم. چند نفر دوره‌ام کردند. یکی‌شان کتش را درآورد و گفت: – خانوم اینو بنداز رو سرت تا نگرفتن ببرنت. گفتم: نمی‌شه که آقا. یکی گفت: بیا این دستمالو بنداز سرت تا از اونور خیابون برات روسری بخرم..... ادامه...
تصویری از maropele
ارسال شده توسط maropele حدود ۸ سال پیش در بخش جامعه

دیدگاه ها