۴

خاطرات شاهرخ و جعفر(قسمت دوازدهم/ شاهرخ و چراغ جادو)

shahab-hamsafar.blogspot.com – امشب بدون شام میخوابیم که یکباره سماوررا دیدم و گفتم چای درست کنم. وقتی قوری را که گردوخاک گرفته بود، برداشتم تا بشویمش، یکدفعه یک غول بزرگی ازش بیرون آمد و گفت من در خدمتم هرکاری باشه انجام میدهم. من که شوکه شده بودم و کارتون سند باد هم که دیده بودم، گفتم پس جای ترس نیست الان که گرسنه هستیم خب اینجا همه مغازه ها بسته است. شهرهای دیگه شاید باز باشه ولی اگر همه مغازه ها هم درایران بسته باشه، برای این غول راحته از کشور دیگه برایمون غذا میاره که گفتم این یخچال را پر از غذا کن که آقا غوله گفت باشه در خدمتم بعد از من زنبیلی خواست، گفتم ندارم که یکدفعه گفت مشکل نیست یخچال را زیر بغلش گذاشت و برد . الان در مقابلتون است شهرام از خنده داشت میمرد. گفت کاش تخمه و پفک هم میآورد. حالا کجاست؟! توی قوریست؟ گفتم چون چراغ جادو ندارم توی قوری جایش دادم. ادامه...
تصویری از Shahab
ارسال شده توسط Shahab حدود ۸ سال پیش در بخش
برچسبها :
راي هاي داد شده : ariya7 Arash Shahab iranmelli

دیدگاه ها