۲

زندگی یعنی رنگ! (برای نوجوانان)

youngartahermes.wordpress.com – بچه که بودم هر لباسی را که دوست داشتم می پوشیدم و کسی هم نمی گفت بچه این رنگ زشته! وقتی می رفتیم لباس بخریم هر رنگی را که دوست داشتم نشان می دادم و کسی نمی گفت این رنگ جلفه! اگر عمه ام برایم پلیور می بافت به این فکر نمی کرد که چون پسر هستم حتما باید رنگ تیره بپوشم… می رفت شادترین رنگ های کاموا را انتخاب می کرد و میل های بافتنی اش را در دست می گرفت و بافتن را آغاز می کرد: یکی از رو.. یکی از زیر… سر یک هفته من در حالی که پلیور را بر تن داشتم توی کوچه بازی می کردم و کسی هم چپ چپ نگاه نمی کرد که چرا لباسم زرد و قرمز است. با دوستانم که فرقی نداشت دختر هستند یا پسر دست همدیگر را می گرفتیم و توی مدرسه یا کوچه، عمو زنجیرباف بازی می کردیم و گاهی هم سرخپوست می شدیم و با تیر و کمان پلاستیکی به جان هم می افتادیم! شاید پولدار نبودیم که هر چیزی را که دوست داشتیم بخریم ولی در عوض شاد بودیم زیرا همه جا پر بود از رنگ و زیبایی… حتا همان کوچه ی بن بستی که در آن خانه داشتیم دیوارهایش با خرده شیشه های رنگی تزیین شده بود که وقتی نور خورشید به آنها می خورد برق می زد و دل ما را با خودش می برد! ناگهان همه چیز عوض شد… ادامه...
تصویری از artahermes
ارسال شده توسط artahermes حدود ۷ سال پیش در بخش جامعه
راي هاي داد شده : artahermes ariya7

دیدگاه ها