۱۲

داستان کوتاه / وقتی که من از اتاق خواب زن همسایه به معراج رفتم ... !

gomnamian.blogspot.com – خانه ما دو تا درب داشت، از آن خانه هایی بود که وسط یک باغ واقع شده بود و دو طرفش حیاط داشت، درب اصلی خانه به خیابان اصلی شهر باز می شد و درب پشتی که در انتهای حیاط پشتی بود به کوچه بن بستی باز می شد که فقط دو درب در آن کوچه بود، یکی خانه ما بود ودیگری خانه ای که متعلق به پدربزرگ شهرام، یکی دوستانم بود. پدر بزرگش مرده بود و دوسالی می شد که کسی در آن خانه زندگی نمی کرد و خانه در شرف نابود شدن بود. اسم کوچه پشتی ، کوچه شهید بهرام وحیدی بود، اسم برادر شهرام ،بهرام وحیدی بود که قبل از انتقلاب کشته شده بود. ادامه...
تصویری از gomnamian
ارسال شده توسط gomnamian ، داغ شده حدود ۷ سال قبل در بخش
برچسبها :

دیدگاه ها

تصویری از ariya7

ariya7 حدود ۷ سال پيش گفت:

۰

آقای حجتی، امام جمعه را دیدم که در اتاق پذیرایی روی زمین نشسته بود و خانه ما پر بود از آدم. تا من داخل اتاق شدم ، همه جلوی پای من بلند شدند و صلوات فرستادند ، من فقط یادم است که صدها نفر با هم تلاش داشتند سر مرا ببوسند...!

به درجه امامی داشتی میرسیدی ها گمنام یکم دیگه داستانو اب تاب میدادی الان شده بودی امام پونزدهم اون چادر بالا پشت بوم هم میشد بقعه متبرک!