۱۵

اوخ جون … كَرتيم به مُولا…!

shatot2.wordpress.com – دیشب همینجور تو حال خودم داشتم روزنامه میخوندم یهو صدای دادِ دختر کوچیکه رو از توی اتاقشون شنیدم که گفت: دست نزن لاشی…! سریع رفتم توی اتاقشون بهش گفتم چی گفتی به خواهرت…؟ معصومانه نگاهم کرد گفت: به وسایل من دست میزنه …! یاسمن گفت: بابا جون این بیماره …! ببرش دکتر…! بخدا بیماره…همش لگد میزنه به من…! این دختر کوچیکه با اینکه هنوز پنج سالشه اما خیلی قُلدُره…! دوباره ازش پرسیدم چی گفتی تو…؟ دیگه نبینم ازین حرفا بزنی ها…! وسایلتونم جدا بذارین تا قاطی نشه …این کمد مال تو اونم مال یاسمن…! دختر کوچیکه گفت: ای وَل به وَلات…! یاسمن گفت:دَمِت قیژ…! نمیدونستم به این نوع حرف زدن بخندم یا دعواشون کنم …! بهشون گفتم دیگه اینجوری حرف نزنین ها…! دختر کوچیکه گفت: باباجون اینجوری حرف بزنیم حال میده…! چشمام گرد شد بهش گفتم حال میده یعنی چی…؟ یاسمن گفت: یعنی باحاله…! بهشون گفتم اینجور حرف زدن رو از کجا یادگرفتین…؟ یاسمن گفت: تو پارک…توسی دی هامون…همه اینجوری حرف میزنن…! حال میده حاجی…!با تعجب گفتم:حاجی…؟ گفت:عمو حمید و عمو اَمین و جواد همش به هم میگن حاجی…! گفتم حالا یه حالی ازتون بگیرم حال کنین حاجی… سی دی ممنوع…پارک هم دیگه خبری نیست……! حاجي..!برگشتم نشستم به روزنامه خوندن كه ديدم اين دختر كوچيكه داره يه بالش بزرگ رو به زور ميكشه مياره طرف من…فكر كردم ميخواد بياد اينجا بخوابه…! به من كه رسيد گفت: دولا شو بابا جونم اين بالشت رو بذارم پشتت كمرت درد نگيره…! بالش رو كه گذاشت پشتم معصومانه گفت: نميبريمون پارك …؟ گفتم چرا باباجون …ولي قول بدين ديگه اينجوري حرف نزنين…! دختر كوچيكه پريد هوا گفت: اوخ جون …! كَرتيم به مُولا…!! ادامه...
تصویری از ariya7
ارسال شده توسط ariya7 ، داغ شده حدود ۸ سال قبل در بخش
برچسبها :

دیدگاه ها