۱۰

از من چرا رنجیده‌ای؟

radiokoocheh.com – لعنت بر این بیماری لعنتی. حالا دیگر هیچ‌کدام‌شان تا آخر عمر اسمش را فراموش نخواهند کرد، «ای‌ال‌اس». با خود فکر می‌کنم به‌تر نبود که پیرمرد «آلزایمر» گرفته بود جایش، که کسی را به جا نمی‌آورد لااقل، یا این‌که ذهنش تا آخرین دقیقه درست و دقیق همه چیز را نمی‌فهمید و گوش‌هایش نمی‌شنید و چشم‌هایش نمی‌دید آن‌چه ذره ذره بر جان عزیزش می‌رود؟ ای کاش هر‌چه بود این نبود. همه چیز را می‌فهمید و می‌دید و می‌شنید اما دریغ که عاجز بود از گفتنش. دستش که بالا می‌رفت یا چشمانش که می‌چرخید خوره می‌افتاد به جان همه‌شان که این بار چه می‌خواهد پیرمرد. از چه نگران است و خاطرش از چه چیز رنجیده است. به ایوان که اشاره کرد دخترش از جا پرید. گلدان‌ها، شاید نگران گلدان‌هاست که هر روز آن‌ها را آب می‌داده است و برگ‌های‌شان را نوازش می‌کرده و حالا هنوز چشمش به آن‌هاست. دختر پارچ آب را برداشت و به سراغ آن‌ها رفت. هیچ‌کس نمی‌خواست این روزهای آخر بلرزد دل پیرمرد. پیرمرد اما دوباره پنجره را نگاه کرد. نوه‌اش یاد پرنده‌ها افتاد. آخر حالا پاییز است و ممکن است پیرمرد دل‌نگران کبوتر‌ها و گنجشک‌های گرسنه باشد که هر روز غروب زیر پایش جشنی به راه می‌انداختند وقتی که باران گندم‌ها را بر سرشان می‌ریخت. پسرک کیسه‌ی گندم به دست به روی ایوان رفت تا دل پرنده‌ها نلرزد یک وقت، که پیرمرد نمی‌توانست به ایوان بیاید دیگر. ادامه...
تصویری از Mahshid
ارسال شده توسط Mahshid ، داغ شده حدود ۷ سال قبل در بخش
برچسبها :

دیدگاه ها