۹

بچه که بودم…!

shatot2.wordpress.com – بچه که بودم پوست هندونه رو میتراشیدم و آبش رو هورت میکشیدم و باز میتراشیدم و هورت میکشیدم تا ته پوست سفید میشد…! مادر میگفت اگه باز هم بتراشی بخوری کچل میشی و من باز هم میتراشیدم و هورت میکشیدم و کچل هم نشدم شکر خدا …!بچه که بودم روزایی که آبگوشت داشتیم مادر میگفت نونای بیات رو تریت کن تو آبش و من که نون بیات دوست نداشتم یواشکی نون تازه میریختم و چشم غُره مادر رو به جون میخریدم و احتمالا یک ناخون جله ریز رو هم…!بچه که بودم بعضی شب ها که کته ماش یا عدس داشتیم مادر میگفت با نون بخور تا سیر بشی مادرجان…! چون اگه سهمت رو میخوردی و سیر نمیشدی دیگه توی قابلمه خبری نبود…!بچه که بودم پنیر خیلی دوست داشتم و مادر همش من رو میترسوند که ننه جان پنیر آدَمه خِرفت مُکُنه ..نخور اِقَد….! شاید خرفتی الان ما هم ره آورد همون پنیر ها باشه…!بچه که بودم سیب زمینی های ته دیگ رو میذاشتم کنار بشقابم تا وقتی برنجم رو خوردم بعدا اونها رو بخورم که طعم خوبش بمونه توی دهنم…!بچه که بودم بابای خدابیامرز یه مشت میزد روی پیاز پوست کنده و مینداخت قاطی نخود لوبیا و گوشت ابگوشت میکوبید…! کوبیدن گوشت که تموم میشد چشم من و برادر ها به گوشتکوب بود تا ببینیم سهم کدوممون میشه لیس زدن گوشت های دورش…!بچه که بودم تمام قاقالی لی ما یه مشت تخمه خربزه یا هندونه بود که مادر میریخت توی جیبمون و با چه لذتی تخمه هندونه رو میشکستم میخوردم و تخمه خربزه رو هم فقط میجویدم ….!بچه که بودم…….. ادامه...
تصویری از ariya7
ارسال شده توسط ariya7 ، داغ شده حدود ۸ سال قبل در بخش جامعه

دیدگاه ها