۱۰

مردها و بوریا – احمد شاملو

3rahejomhoori.wordpress.com – ک‌هو هوسم شد پدرم را صدا بزنم، آینه را جلو صورتش بگیرم موهای سر و رویش را نشانش بدهم و ازش بپرسم: - بابا، چطور؟ مش‌قادر صابون‌پز سن و سالش از تو بیشتره، مگه نیس؟ پس چطور موهای تو زودتر از اون سفید شده؟ تعجبه! آخه تو که زورم داشتی. تو تا همین دیروز پریروزا قداره و شیشلول به کمرت می‌بستی… زندگی چه فشاری می‌تونست بت بده؟ کی می‌تونست زور بت بگه؟ چه غصه‌ئی می‌تونست موهاتو این‌جور سفید کنه؟… آخه من همیشه منتظر بودم همین‌روزا موهاتو فربزنی، جلا بدی، فرق واکنی… پس چطور شد که یه دفه موهات ریخت و هر چیشم که موند سفیدک زد؟ اما پدرم مثل همیشه که تو فکر فرو می‌رود، شروع کرد که ناخن‌های شستش را با دندان‌های فرسوده‌اش کوتاه کند. جواب مرا هم نداد، فقظ یک چند ثانیه -آن‌قدری که بتواند به‌طور طبیعی مژه نزند- تو چشم‌های من زول زد. و وقتی که مژه زد و حالتش به‌هم خورد، سرش را انداخت پائین و به ناخن شستش که خون ازش بیرون‌ زده بود نگاه کرد و آن را در دهنش مکید. بعد در آورد فوتش کرد و خیلی بم و آهسته و بغش کرده گفت: - شام چی بخوریم؟ - مسخره‌س! چی می‌تونیم بخوریم؟ بدون اینکه حرفی بزنم این جور جواب دادم. این را تو دلم گفتم. بعد سرم را برگرداندم و از پشت پنجره به باغ همسایه نگاه کردم: باران گرم تابستانی، با چیک چیکش، انگار رنگ یک‌نواختی را روی شستی‌های پایین پیانو تکرار می‌کرد. و در زمینه‌ی این صداهای زیر، برگ‌های پهن چنارها و ختمی‌ها، با صدای بم و خفه، به قطره‌هایی که وسط باغ می‌افتاد قُر می‌زدند. در خفگی آخرین لحظه‌های غروب، که شب لای شمشادها و پیچک‌ها قوز می‌کرد، من به همهمه‌ی خوشبت مهمان‌های همسایه گوش دادم. پدرم چراغ را تکان داد، اما روشنش نکرد. انگار نفت نداشت. چشم‌هایش را در تاریکی نتوانستم بخوانم. ادامه...
تصویری از 13
ارسال شده توسط 13 ، داغ شده حدود ۸ سال قبل در بخش ادب و هنر

دیدگاه ها

تصویری از ariya7

ariya7 حدود ۸ سال پيش گفت:

۰

انسان خداست
حرف من این است
گر کفر است یا حقیقت محض
حرف من این است انسان خداست.

زنده یاد "احمد شاملو"
زاد روزش شاد باد

تصویری از ariya7

ariya7 حدود ۸ سال پيش گفت:

۰

در تمام شب چراغی نیست
در تمامِ دشت
نیست یک فریاد
ای خداوندانِ ظلمت‌شاد
از بهشتِ گندِتان، ما را
جاودانه بی‌نصیبی باد

" احمد شاملو"

تصویری از ariya7

ariya7 حدود ۸ سال پيش گفت:

۰

من همه ء خدایان را لعنت کرده ام
همچنان که مرا
خدایان.
و در زندانی که از آن امیدِ گریز نیست
بداندیشانه
بی‌گناه بوده‌ام!

"احمد شاملو"

تصویری از sunrise

sunrise حدود ۸ سال پيش گفت:

۰

جهان را بنگر سراسر
که به رختِ رخوتِ خوابِ خرابِ خود
از خویش بیگانه است.

و ما را بنگر
بیدار
که هُشیوارانِ غمِ خویشیم.
خشم‌آگین و پرخاشگر
از اندوهِ تلخِ خویش پاسداری می‌کنیم،
نگهبانِ عبوسِ رنجِ خویشیم
تا از قابِ سیاهِ وظیفه‌یی که بر گِردِ آن کشیده‌ایم
خطا نکند.

و جهان را بنگر
جهان را
در رخوتِ معصومانه‌ی خوابش
که از خویش چه بیگانه است!

ماه می‌گذرد
در انتهای مدارِ سردش.
ما مانده‌ایم و
روز
نمی‌آید.

احمد شاملو