۱۰

نخستین شاعران پارسی گوی پس از حمله اعراب(قسمت اول)

javidiran.wordpress.com – قديمترين روايتى كه در اين‏ باره می توان بدست آورد،قول صاحب تاريخ سيستان است كه مؤلف يا مؤلفان آن معلوم نيستند ولى قسمت نخستين يعنى قسمت قديمتر آن چنانكه از سبك تحرير آن آشكار است بايد در قرن چهارم يا اوايل قرن پنجم نوشته شده باشد. ساير روايات اگرچه بعيد نيست كه از مآخذ قديم نشأت كرده باشد در كتبى ديده مي شود كه از اوايل قرن هفتم به بعد نوشته شده است‏.صاحب تاريخ سيستان هنگام بحث در فتوحات يعقوب در خراسان و گشودن هرات و پوشنگ و گرفتن منشور سيستان و كابل و كرمان و فارس از محمد بن طاهر و تارومار كردن خوارج ميگويد:پس شعرا او را شعر گفتندى به تازى‏ قد اكرم اللّه اهل المصر و البلد بملك يعقوب ذي الافضال و العدد چون اين شعر برخواندند او عالم نبود درنيافت، محمد بن وصيف حاضر بود و دبير رسايل او بود و ادب نيكو دانست و بدان روزگار نامه پارسى نبود، پس يعقوب گفت‏ چيزى كه من اندر نيابم چرا بايد گفت؟ محمد وصيف پس شعر پارسى گفتن گرفت و اول شعر پارسى اندر عجم او گفت و پيش ازو كسى نگفته بود كه تا پارسيان بودند سخن پيش ايشان برود باز گفتندى بر طريق خسروانى، و چون عجم بركنده شدند و عرب آمدند شعر ميان ايشان بتازى بود و همگان را علم و معرفت شعر تازى بود و اندر عجم كسى برنيامد كه او را بزرگى آن بود پيش از يعقوب كه اندرو شعر گفتندى مگر حمزة بن عبد اللّه الشارى و او عالم بود و تازى دانست، شعراء او تازى گفتند و سپاه او بيشتر عرب بودند و تازيان بودند، چون يعقوب زنبيل و عمّار خارجى را بكشت و هرى بگرفت و كرمان و فارس او را دادند محمد بن وصيف اين شعر بگفت، شعر: اى اميرى كه اميران جهان خاصه و عام‏ بنده و چاكر و مولاى و سگ بند و غلام‏ ازلى خطى در لوح كه ملكى بدهيد بابى يوسف يعقوب بن الليث همام‏ بلتام آمد زنبيل و لتى خورد بلنك لتره‏ شد لشكر زنبيل و هبا گشت كنام‏ لمن الملك بخواندى تو اميرا بيقين‏ با قليل الفئة كت زاد در آن لشكر كام‏ عمر عمّار ترا خواست و زو گشت برى‏ تيغ تو كرد ميانجى بميان دد و دام‏ عمر او نزد تو آمد كه تو چون نوح بزى‏ درِ آكار تنِ او سر او باب طعام‏ اين شعر دراز است اما اندكى ياد كرديم و بسّام كورد از آن خوارج بود كه بصلح نزد يعقوب آمده بودند، چون طريق [پسر] وصيف بديد اندر شعر، شعرها گفتن گرفت و اديب بود و حديث عمّار اندر شعرى ياد كند؛ شعر: هركه نبود او بدل متهم‏ بر اثر دعوت تو كرد نعم‏ عمر ز عمار بدان شد برى‏ كاوى خلاف آورد تا لاجرم‏ ديد بلا بر تن و بر جان خويش‏ گشت بعالم تن او در الَم‏ مكه حرم كرد عرب را خداى‏ عهد ترا كرد حرم در عجم‏ هركه درآمد همه باقى شدند باز فنا شد كه نديد اين حرم‏ باز محمد بن مخلّد سگزى بود، مردى فاضل بود و شاعر، نيز پارسى گفتن گرفت و اين شعر را بگفت، نظم: جز تو نزاد حوّا، و آدم نكِشت‏ شير نهادى بدل و بر مَنِشت‏ معجز پيغمبر مكى تويى‏ بكنش و بمنش و بگُوِشت‏ فخر كند عمار روزى‏ بزرگ كو همانم من كه يعقوب كُشت‏ ادامه...
تصویری از iran00
ارسال شده توسط iran00 ، داغ شده حدود ۸ سال قبل در بخش فلسفه و تاریخ

دیدگاه ها