۱۱

این دیالوگ آژانس شیشه ای خطاب به حاجی بخشی و حاجی بخشی ها بود

selfintelligence.blogspot.com – در یکی از سکانس های آژانس شیشه ای، دیالوگی هست بین حاج کاظم (پرویز پرستویی) و اصغر (اصغر نقی زاده) که می گه: اصغر: حاجی من اومدم تو رکابت باشم. حاجی: رکاب من؟ اونام برا همین کار اومدن؟ (خطاب به گروه موتور سواران بیرون آژانس) اصغر: آره. آره اونا با توأن. حاجی: اشتباه اومدن. اون موتورا جاده می خواد. من اصلاً از این نمایشا خوشم نمیاد. حاجی: اینو کی بهت داده؟ اصغر: تو تلفنتو بزن.چیکار داری از کجا اووردم اینو؟ حاجی: اینجا تلفن هست. اصغر: نه بابا. اون تلفنا قطعه. عباس: اصغر این آستینت چی ایجوریه؟ اصغر: خدا رحم کرد فقط آستینم پاره شد. عباس و اصغر: هه هه هه هه حاجی: تلفن بزن. اصغر: به کی؟ حاجی: به همون موتوریا. اصغر:که چی بشه؟ حاجی: بگو برن. اصغر: برن؟ حاجی اونا به خاطر تو و عباس اومدن. حاجی: دود اون موتوریا امثال من و عباس رو خفه می کنه. لطف کنن تشریف ببرن. اصغر: حالا چی بهشون بگم؟ حاجی: بگو نسخه فقط و فقط برای من پیچیده شده. من خیبریم. اهل نی، هور، آب. خیبری ساکته. دود نداره، سوز داره. اصغر: الو، حاج حسین، خودتی؟ ببین به بچه ها بگو برن. حاجی اونا رو خودی نمیدونه. حاجی می خوان با تو صحبت کنن. نمیخواد صحبت کنه. ببین دیگه روضه نخون. نه. من می مونم.خدافظ ... امروز که ذبیح الله بخشی معروف به "حاجی بخشی" فوت شد به این دیالوگ و اون صحنه فکر می کردم و به جفایی که حاجی بخشی و تفکری که او قسمتی از نمادش بود با مفهوم دفاع مقدس کردند. به جفایی که او در حق خون پسران و داماد شهیدش کرد، با استفاده ابزاری از رشادت و جانبازی مردان و زنانی که جان شیرین خود را فدا کردند تا ما امروز زیر یوغ بیگانگان نباشیم و ایرانی یکپارچه داشته باشیم. اگر او و امثال او اجازه نمی داند از مفاهیمی که آن دفاع جانانه را رقم زد، برای هر درگیری سیاسی و جناحی روزمره ای استفاده شود، شاید امروز که بار دیگر کشور نیاز به اتحاد و همدلی دارد، دچار چنین آشوب و سر درگمی نمی بود، که در روز مرگش "پدر ساندیس ایران" خطابش کنند. در مورد این موضوع پیش تر در اینجا نوشته ام و دیگر نیازی به پرحرفی نیست، امیدوارم به حرمت خون دو پسر و داماد شهیدش خدا رحمتش کند. ادامه...
تصویری از mandela
ارسال شده توسط mandela ، داغ شده حدود ۷ سال قبل در بخش
برچسبها :

دیدگاه ها